از
این روزهایی که اسم زندگی و زنده بودن رو واسه خودش یدک می کشه!! دلـم
تنگه برای هر روز یا لـحظه ای که از عمـرم می گذره ، بدون ذره ای از هیجان ، از
رویاهای آینده ام ! لطافـت
رفته و بـی تفاوتـی تـمام وجودم رو فرا گرفتـه ! کجاست
اون دنیایـی که برام پر بود از پاکی و لطافـت ! دلـم
تنـگه برای لـحظه ای که تـوان گریستن داشتم ... برای
زمانـی که بـی هیـچ پروایی از اون چیزی که توی دلـم بود حرف می زدم ! خدا
می دونه که چـقدر تلاش کردم از بند این رفتـارها رها شوم و شـدم! اما
چی شدم یه آدم خالی از هیچ ...! درد
دل هـایـم را می شـنوم و برای خودم می نویسم ! دلـم
می سوزد برای خودم ، برای ... دلـم
می سوزد برای تـمـام مـحـبتـی که توی قـلـبم بود و خـاموشش کـردم...!
تو انسانی آنکه همه چیز برای اوست و خود برای خداست !
سلام ..
آخ ..دل منم میگیره ..اینجوری نگو دیگه ..
چرا محبت های تو دلت ر وخاموش کردی ...که دلت بسوزه ..؟!
اما حرفاتو خیلی خب درک میکنم ... خوندن این حرفا یه حسن دار هاونم اینه که تنها نیستی ....
سلام
قربونت برم
مرسی سحرجون بازم محبت شمادوستان که تنهام نمیذارید.
این پیراشکی خور خیلی بده منو تنهاگذاشته
salam dost aziz mamnon az inke be man sar zadid khosh hal shodam
shado movafagh bashid
سلام
خوش اومدی ولی چرا بی نام ونشان؟
لااقل نشانی وبلاگتو میذاشتی
موفق باشید
ممنون